فرشاد ميگويد: همين طوري دايي. داشتيم بازي ميكرديم گفتيم بيايم بالا شما را هم ببينيم.
دايي مراد ميگويد: كار خوبي كرديد. هميشه از اين كارها بكنيد. دلم باز ميشود و خوشحال ميشوم. ميگويم: ببخشيد دايي كه مزاحمتان شديدم. قصد بدي اما نداشتيم. زندايي ميگويد: اين چه حرفي است كه مي-زني فرناز. عزيزم هر وقت دوست داشتيد بياييد بالا. كه ميدانم اين را نيك ميداند كه مادر اگر بفهمد كه بدون اجازهاش بالا آمدهايم. دعوايمان ميكند و نيز ميدانيم كه او ميداند كه مادر نميداند كه ما در بالا هستيم وگرنه جلوگيري ميكرد. كه حتماً كرده بودو ديگر اينكه ما داشتيم زيادي در اتاقشان ميمانديم. ديگر آنكه الآن احتمال بيمار شدن هر دوطرفمان بسيار زياد شده است. و بايد هر چه زودتر خاتمه بدهيم و ميدانم كه او نيز ميداند كه اگر زودتر از موعد مقرر ميرويم بيشتر به خاطر اوست و همچنين بخاطر خودمان. و نيز بخاطر برقراري آرامش برقرار شده در خانه است. لحظهاي بعد خداحافظي كرده نكرده از اتاق بيرون آييم و درب را
ميبنديم از روي نردهها سرك ميكشيم. در پايين در هال خبري از مادر نيست. نفس راحتي ميكشيم. ميگويم خب اين اتاق هم تسخير شد. حالا مانده است اتاق دايي حسام. كه ديگر تمام كرده باشيم. پشت اتاق دايي حسام درنگ ميكنيم. اينجا باز هم بايد با اجازه داخل شويم. اينگونه راهي به آن ميجوريم و مييابيم و منتظر دريافت جواز ورود به اتاق چند دقيقهاي ساكت پشت درب ميايستيم بعد با صداي دايي حسام، دستگيره را فشار و در را به داخل هل
ميدهيم و داخل ميشويم. در اينجا برعكس اتاق دايي مراد، همه چيز ريخته و پاشيده است به قول مادر سر خر درش پيدانيست كارتونهاي كتاب خريداري شده در اهواز در گوشهاي كنار هم چيده شدهاند هنوز قفسههاي فلزي را به هم وصل و به ديوار نصب نكرده است روي ميز دايي پر از دست نوشته و كتابها و پوشههاست. پنجرهاي نيمه باز است و كولر اتاقش كار ميكند. اتاقش بوي سيگار ميدهد. و جاسيگاري پر از كونه سيگار است. چند پاكت سيگار بازنكرده ديگر روي ميز ديده ميشود. فلاسك چاي و يك ليوان كثيف با ته ماندهايي از چاي روي سيني كثيفتر از ليوان قرار دارد. با ريشهاي نتراشيده و موهاي ژوليده در حال نوشتن است. سرش را هم بلند نميكند تا ما را ببيند. در گوشهايي تخت يك نفرهاي با پتو و ملافه مچاله شده قرار دارد. روي ديوار اتاقش از پنجره دايي حسام. منتظر پالايشگاه كه دود ميكند و رودخانه كارون كه مارپيچ ميرود و پرندگان آبي جيغكشان روي آن به پروازند يا به حالت شيرجه، در آن فر ميروند ديده ميشود. پل معلق هم گوشهاي ديگر نمايان است. وقتي خسته ميشود از پنجره به تماشاي بيرون ميپردازد. تا خستگي در كند و آرامشش را بدست آورد. و آن سوتر. در افق، و متصل به سطح آبي و سربي رنگ
خليجفارس پيداست، از منتظر بمانيم عبور و مرور چند كشتي تجارتي و نفتي را هر از گاهي روي آن شاهد خواهيم بود. صفحهايي را كه دايي عاشق ديدن آن است. و رديف بارانداز و اسكلهها كه بيشمارند از سمت ديگر به چشم ميآيند و خانههاي ويلايي نوادر در همه جا ديده ميشود. و فقط در شب است كه جزيرهي خارك يا چراغ نورانياش به چشم ميآيد. آن وسط خليج فارس روي ديوار اتاق چندين پوستر رنگي بزرگ نصب است. پوسترها از كندهكاريهاي سنگي دوران باستاناند. چندين كندهكاري در دل كوهستان. جايگاهي درون كوهستان از آن مقبرههاي شاهان دوران قديم ايران يك حيوان سنگي سر يك عقاب سنگي با منقار بزرگ و باز. صاف و صيقل شده. دروازه ملل تخت جمشيد. با فرشته نگهبانش سر انساني و بدني حيواني و با بالهاي گشاده و سر ستونها و ستونها برافراشته سر به آسمان ساييده، رژه افسران و سربازان باستاني. يا كلاهها و ريش و پشم. ايرانياني كه با ديگر دول قدرتمند يوناني و رومي در حال جنگ و صفآرايي جنگي يا اسيراني كه به حضور شاه شاهان برده ميشدند، شاه سوار بر اسبي راهوار، پرتوان و پرعضله. چگونه آنرا تراشيدهاند كه اين گونه حتي رگها و عضلهها را ميتوان ديد و حس كرد. هدايايي كه رعايا به سرورشان تقديم ميكنند. و نقش شيري كه پازني را در حال دريدن است. و رديف رعايا با تروكمان. با اسب بلند. تيروكمانچه. با كولهبار پر از تيرهاي زهرآگين. به حضور سرورشان ميروند يا ميآيند پلكاني پر از آدمهاي باستاني. با ظرف و ظروف مطلا و جواهرانشان. آبشخور اسبان تيزرو. آن سوتر. بعد چغازنبيل. معبدي براي تقديم دختركان نوجوان نورسيده به پيشگاه ربالنوع تمامي ستارگان و با خداي آبها و گندمها و كشتزارها و نگهبان آنها از گزند روزگار و كلاه خودها از جنس مفرغ و آهن يا مس و آهن. برنز. عصر طلايي مفرغ و برنز. عصر درشكههاي جنگي. نيزهها و سپرها و زرهها رزمكاران حقيقي و
جهانگشا.
تنها چيزهايي كه دايي حسام را وادار به تفكر و تعمل و تعقل ميكند. دايي به گل سرخ هم بهاء ميدهد. يك پوستر پر زرق و برق از يك گل سرخ در فضاي آبي رنگ دم صبح. تنهاي تنها. دايي حسام را گل سرخ و اين پوسترها وادار به سخن ميكنند. و پدر را. وقتي آنها را ميديد به چه ذوق و شوقي ميافتاد. برافروخته ميشد و سرفه
ميكرد و ميدرخشيد. دايي حسام عقيده دارد. براي بهتر دانستن و بهتر ديدن استان نوادر و يا بخصوص بندر نوادر. به روزها بلكه به
هفتهها وقت نياز است. كه نوادريهاي خوب و مهربان را درك كرده و بفهمند. و قدرشان را بدانند. برعكس عقيده مادر كه هر وقت از نوادر چيزي ميشنود اخم و تخم كرده و چهرهاش درهم ميشود. دژم ساكت مينشيند.
همين طوري طرف ميزش ميرويم. نگاهي سرسري به پوشهها و دست نوشتههايش مياندازيم روي يكي از پوشهها با ماژيك با خط درشتي نوشته شده. لانهاي سوسك سياه.
سيبها را روي ميزش ميگذاريم و لبخند زنان.
ميگويم: واه چه اسم وحشتناكي دارد. اين لانهي چيچي است. يعني درست خوانديمش. لانهي سوسك. دايي نميشود اسمش را عوض كني. نكند اسم بهتر از اين نتوانستي انتخاب كني.
دايي همچنان سر به زير و در حال نوشتن ميگويد: گمانم سلامتان را گربه خورده است.
اول: از همه عليك السلام.
دوم: حالتان چطور است. اميدوارم كه دماغتان چاق بلكه خوب باشيد. انشاءا... كه خوب و خرميد.
سوم: ببخشيد كه چيزي براي تعارف ندارم.
چهارم: اينكه ببخشيدكه نميتوانم سرم را بلند كنم با شما چاق سلامتي بكنم.
پنجم: آره دايي جان اسمش را درست خواندهاي.
ششم: اينكه خير نميشود. اسمشان روي حساب و كتاب دقيق انتخاب شده است و به يكديگر مربوطند و بهتر از اين اسمي سراغ ندارم.
و آخر از همه اينكه. اگر مايل باشيد ميتوانم قسمتي از اين نوشتهها را برايتان بخوانم. هردو موافق ميگويم: باشد دايي. برايمان بخوان. اگر دوست داريد اگر مزاحمتان نميشويم.
ميگويد. بسيار خوب. حالا جايي براي نشستن پيدا كنيد تا من هم از اين جا. از اين صفحه كه تازه آنرا نوشته و تمام كردهام برايتان بخوانم. كه جزء لانهي سوسك سياه يا شايد مربوط به لانهي خرگوش باشد. فعلاً نميدانم تا ببينم چه پيش ميآيد و به كدام يك بيشتر ميخورد. روي كارتونهاي كتاب روبرويش جايي باز ميكنيم و مينشينيم و او شروع به خواندن ميكند.
آنچه را كه دكارت دربارهي يك موجود كامل در ذهن مقصور است، در صورتي درست خواهد بود كه آن وجود كامل بوسيله چيزي تو بگو روح دميده شده، در رابط و ارتباط باشد و لاغير.
و اين بوسيله روح ارتباطپذير و دركپذير خواهد بود و لاغير.
و اگر به همين سؤال در جدول مندليف آنرا بگذاريم كه نهايتي دارد. حددار است. حتي اگر غيرقابل تفكر و تصور عقلاني باشد.
بدون روح. جوهر انديشه و جوهر وجوديمان هر دو در مكاني و محدودهاي معين، حضور و قلمرو خواهند داشت. و سرگردان در آن. بياد آن ساخته و پرداخته اين دنياي ملموس، از نظر رياضي و فيزيك بينهايت منهاي يك دست. وگرنه بدون عقيده داشتند به روح. ذهن در محدوده بينهايت منهاي يك از حد و يك وجود كامل. تواند انديشيدن دارد نه بيشتر كه خود خلاف ميآيد. روح خود فهم و شعور است. اينگونه است كه با دميدن آن آدم توانست تما نامها را با كمك عقل به زبان بياورد. تصور دنيا بينهايت منهاي يك. تصوري ماديگرانه، اين دنياي خواهد بود. و قابل قبول. جز اينكه روح را از اين قماش نداني. پس بيشتر ميتواند حركت كنده تصورش بينهايت خواهد بود. كه من انديشمند اسير محدودهي دنياي مندليفي خواهد بود و خواهد ماند و چاره ناپذير است. در اين دنيايي، يك مطلق وجود ندارد، هميشه چيزكي از آن كمتر خواهد بود. نهايت آفرينش را بايد يك واحد از آن كم كنيم يك فرقي را.
و اما من مستقل در اين محدوده، جوهرهاش، در يكي از اين مراحل هفتگانه، به يك دنيا واحد و يك واحد حقيقي منهاي يك البته ميرسند و مرتبطند. كه داراي استقلال درونياند.
من اينم كه چنين ميتوانم باشم و لاغير. همه اينها در دنياي مثال، در مثل افلاطون ميتوانند به انجام برسد. و اينكه دنياي او همه چيز را دو برابر ميكند خلاف نخواهد بود. چون اثري بركم يا زياد كردن بينهايت منهاي يك نميشود. چون حجم و وزن ندارندم.
راز خواب ديدنها دقيقاً در ارتباط روح انسان يا عوامل هستي، مراحل هفتگانه و يا يكي بودن جنس روح يا نزديكي آن با يكي از مراحل هفتگانه آفرينش خواهد بود.
تو بگو كه به مراحل اول، همان صفحه اوليه، شبيه خواهد بود. اين است كه بعضي وقتها بعضي كارها و حرفها را انگار كه قبلاً شنيده يا كردهايم. مرحله اول سرتاسر و يك پارچه است. كه اين دنياي كه در آن در حال حركت به حد پاياني آن حركتي مدور در چيزي قديمي و اثبات شده. زمان آينده گذران در زمان گذشته. كه انسان مينامدش. عبور از زمان گذشته كه انجام شده است كه دارد طياش ميكند. اينگونه است كه داستان خواب يوسف تعبير ميشود و تمام خوابها چون روح گذشتهها را درمينوردد و ميداند. چون انجام شده است. قبلاً چون قديم است. همه زمانها يكجورند. شب و روز يكياند. همه چيز در زمان حال ميگذرد. زمان جايي كه در حال طي كردن خط و مكاني قديمي است عبور از زمان گذشته و قديمي كه روي داده است. و حركت آفرينش كلاً بدليل نيروهاي عمل و عكسالعمل حركتي دوراني دارد و حالتي مثبت و منفي رياضي، خير و شر كلامي، اينگونه هفت آسمان بدور هم ميچرخند. تقارن آن هم از نوع داخليخواه بود چون تقارن بيروني وسعت آفرينش را دوبرابر ميكند كه خلاف ميآيد و تمام موجودات اعم از جنس خاكي و هوايي و آبي مرئي يا نامرئي به توانايي و فهم و شعور در يكي از آن مثبت و منفي قرار ميگيرند. آفرينش نهايي از يك خالص واجبالوجود كامل به اشكال و قطعاتي كوچكتر و مختلف آنچه كه هم بوجود نيامده است بوسيلهي انسان ساخته ميشود.
ديدن خواب انسان دنياي مثال افلاطون را ثابت ميكند. كه روح اين منبع آگاهي كه با صفحهي مثال همخواني دارد. تمامي آگاهياش را از آن بدست آورده است اينگونه كه در جواب فرشتگان اسامي تمام چيزها را بازگو ميكند.
كه ربطي به عقل و استدلال و اراده انسان ندارد. كه هر چيز در لوح محفوظ نزد ماست. خلاصه كلام اين كه:
1- يك كلاً وجود ندارد. هرچه هست و نيست ميل به يك دارد. اما نميشود.
2- هرچه هست و نيست حقيقي نيستند. مجازياند و مشخصات جسم ميرا دارا ميباشد.
3- آفرينش از نوع قديم است قبلاً پديد آمده روي داده است. به مرگش رسيده است. جهان آفرينش مرگ است.
4- هيچ چيزي جديد نيست كلاً بنام جديد چيزي وجود ندارد.
5- تمام زمانها در گذشته روي داده است. زمان حال و آينده گذشته غلط مصطلح است. گو اينكه خندهدار بنظر ميآيد.
6- همه عناصر و اشكال در يك آن پديده آمدهاند و به تناسب به ظهور و نقش ميرسند.
7- دنياي مثال قابل تصور و قابل قبول است.
8- آفرينش رو به مرگ در قيامت ميرود و بازگشت او به سوي نقطه اوليه ميسر خواهد بود.
9- روح از ماده است. همان آگاهي و دانش و فهم و درك انساني است و ميتواند در جدول مندليف جاي گيرد.
10- نقطه اوليه آفرينش ظهور و به مرگ رسيده است. ميتواند در جدول مندليف قرار گيرد . شبيه يك است.
11- خورشيد چرخان و در حال طي مسيري است از برآيند نيروهاي عمل و عكسالعمل. و اين عمر آدمي است.
12- در محل برخورد آخرين حد آفرينش زمان گونهاي ديگر
ميشود. چون مسير برگشت حد و حدودي معين دارد 000/50 سال.
13- آنچه كه هست و بوده و خواهد بود قبلاً پديد آمده. پس رويدادها روي دادهاند اينگونه روح كه همجنس آنان است آنرا بوسيله خواب مينماياند.
14- هفت آسمان نسبت به ديگري از ابتدا تا به انتها رفته ميشود. به معناي ديگر هر آسمان نسبت به ديگري يك زمان جلوتر است و به نسبت معكوس در آسمان نسبت به ديگري، مرگ خود رسيده است.
15- همه اشكال داراي ارادهاند كه باعث تغييرات ميشوند. جزئي و كلي.
16- تمام چيزها ثابتند. متغييرها هم ثابتند.
17- تولد مجدد و آفرينش مجدد روي نخواهد داد. چون هيولا ميشود و امكان ندارد. زايش خطرناكي است كه مغايرت دارد.
18- اجرام و اجسام آسمانهاي هفتگانه جمعاً به 100 درصد ميرسد. آسمان هفتم 40% دارد آسمان اول 2 درصد است و آسمان دوم 4 است و آسمان سوم 16% چهارم و پنجم و ششم را بايد حساب كرد.
19- انسان در كارهايش اختيار دارد.
20- اين تنهايي است كه انسان را به گناه ميكشاند. همه چيز از آن سرچشمه ميگيرد.
به يكديگر نگاه ميكنيم از شنيدن داستان دايي هيچ نميفهميم. دايي سربلند كرده و نگاهمان ميكند. و دوباره خواندن را از سر ميگيرد. آن مرد خواندن داستانش را تمام ميكند و سربلند ميكند و آنها را مينگرد. از چهرهشان ميفهمد كه آنها هيچ درك نكردهاند. مرد
ميپرسد چطور بود. آنها. فرناز و فرشاد ميگويند سر در نياورديم. و سرشان را به علامت نهي تكان ميدهند. مرد ميگويد: برايتان زود است كه بفهميد انشاءا... وقتي بزرگتر شديد با مطالعه و خواندن كامل نوشتههاي من به فهم آنها خواهيد رسيد. آنها سيبهاي توي دستشان را روي ميز مرد ميگذارند و مرد يكي از آنها را بر ميدارد گاز ميزند و ميخورد. دايي ميگويد: ميبينيد شما هم در داستانهايم حضور داريد. يعني همگيتان حضور داريد. وقتي سيب را تمام ميكند. تكيه به پشت صندلي ميدهد. همينطوري نگاهمان ميكند. انگار منتظر رفتن ماست. سيگاري ميگيراند و دودكنان همچنان نگاهمان ميكند. دقيقاً توي چشمانش ميخوانيم كه منتظر رفتن ماست. كه دوباره مشغول نوشتن شود ما هم معطل نميكنيم و بلند ميشويم و خداحافظي كرده راهي به بيرون از اتاق ميجوييم و مييابيم.
پشت درب بسته توي درگاهي طبقه بالا ميايستيم و نقس تازه
ميكنيم.
فرشاد ميگويد: چه چيزهايي كه نمينويسد. وقتي كسي آنها را نفهمد فايدهاش چيست راستي اين دكارت مادر مرده كيست كه دايي بهش گير داده است. و مثل مادر وقتي به كسي گير داد ول كن
نميشود. كه چه فايده دارد آنها را به چاپ برساند. خواننده براي فهميدن كتاب را ميخرد. مگر غير از اين است هان.
] مادر جلد قرآن كريم را بالاي دست ميگيرد و ما از زيرش رد
ميشويم. بسما... گويان بعد صلوات ميفرستيم وآنرا ميبوسيم.
مادر سوره قل اعوذ ......... را ميخواند و طرفمان فوت ميكند. بلند ميگويد: چشم حسود كور.
انشاءا... به خير و خوشي. به شادكامي. زندايي مراد هم از زيرش رد ميشود. نوبت مادر كه ميرسد زندايي جلد كلاما... را ازش ميگيرد بلند ميكند و مادر ازش رد ميشود. اسپندها در ظرفي ورشويي و پر از ذغال ميتركند و دود فضاي دوروبرمان را سفيد ميكند اين گونه وارد شديم به جايي كه محل تولدمان بود و محل تولد مادرمان و داييمان بود. جايي بود كه پدربزرگ و پدرش هم[
ميگويم: من اين حرفها سرم نميشود. پايين برويم. خستهام رو پايين از پلهها سرازير ميشويم. ديگر تمام راه خانه را جسته و
يافتهايم. خانه در تسخير و تصرف ماست. ديگر از آن واهمه نداريم. ترسم رفته است آن اكنون در چنگ ماست. مگه نه فرشاد. هووم. پدر ......
ميگويم: جزء اينكه آنرا براي ديوانهها نوشته باشد. يا اينكه خود ديوانه باشد كه فكر كند ديگران آن را ميفهمند.
ميگويد: يعني ميگويي كه دايي ديوانه است يا شده است يا اينكه دارد ميشود.
شايد حق با مادر باشد كه ميگويد زادههاي اين خانه.
ميگويم: من نميدانم فقط ميدانم كه خستهام. و ديگر اينكه خدا كند مادر ما را نديده باشد. كه به طبقه بالا رفته بوديم. وگرنه بايد حساب پس بدهيم. كه هيچ حوصلهاش را ندارم. بخصوص اگر بفهمد كه از اتاق دايي مراد هم ديدن كردهايم.
آنوقت خودت بهتر ميداني چه ميشود. كه بايد خودمان را ضدعفوني كنيم تا از ميكروبها و بيماريهايي كه انگار مبدإشان اتاق دايي مراد است پاك و مبراء شويم.
ميگويد: سپس يك كم تندتر پايين برو.
چند لحظه بعد به پايين پلهها ميرسيم. اينگونه راهي به پايين
ميجوريم و مييابيم. ميگويم: بالآخره تمام شد. فقط مانده است اتاق پدربزرگ. اگر خواستي شايد بتوانيم كه ميدانم بحث است و مادر نميگذارد هرگز پا به اتاقش بگذاريم.
ميگويد: بزارش براي بعد. من خستهام و حواسم جمع نيست. چيزي نميگذرد كه صداي مادر را ميشنويم دارد صدايمان ميكند. تا دير نشده بايد خودمان را به آشپزخانه برسانيم. و گرنه شايد متوجه بالا رفتنمان بشود. وارد حياط كه ميشويم سر و كلهاش پيدا ميشود.
ميگويد: كجائيد شما بچهها. تمام دنيا را دنبالتان گشتم. كجا رفته بوديد. كه نديدمتان.
فرشاد سريع ميگويد: داشتيم توي باغچه ميگشتيم. البته مرغداني ميگويد. بالآخره خودتان را كثيف كرديد مگر نه.
ميگويد: نميدانم از دست شماها چه كنم. يالا برين دست و پايتان را بشوريد. آنجا پر از ميكروب و پر از فضله مرغان بوده است. آنجا هنوز ضدعفوني نشده است. راستي به اتاق دايي مراد كه نرفته بوديد هان.
هر دو ميگوييم: ها برويم آنجا چه كار مامان.
بعد هر دو ميدويد و در حمام دست و پاها و صورتمان را ميشوريم و خشك ميكنيم و چند لحظه بعد پشت ميزغذاخوري قرار ميگيريم.
ناهارمان قليه ماهي و برنج پلو است. ماهي حلوا سفيد سرخ كرده هم داريم. فرشاد ميگويد: يا ابوالفضل باز ماهي داريم. خدا كي تمام ميشوند اين ماهيها.
چرا پيتزا درست نميكنين.
مادر ميگويد: ساكت شو و غذايت را بخور. و از ديغلام هم تشكر بكن كه اين همه برايتان زحمت ميكند. يالا زود تمام كنيد. حوصله ندارم.
پدر بزرگ وقتي گرسنهاش شود از اتاق بيرون ميآيد. مادر هميشه برايش غذاي آبكي آماده ميكند. دايي حسام هم وقتي از نوشتن دست كشيد ميآيد.
در حال خوردن ناهار. مادر و ديغلام شروع به صحبت ميكنند انگار تازه يكديگر را بعد از سالها دوري ديدهاند.
فرشاد ميگويد: گمانم بهتر باشد به بازار برويم شايد بتوانيم چند تا مرغ محلي و خروس براي مرغداني بخريم. اينجوري باغچه از حالت كرختياش بيرون ميآيد.
ميگويم راستي چرا اين همه تنهاييم. هيچ فك و فاميل نداريم. ديد و بازديد در زندگي ما نقشي ندارد. نه عمه و عمويي نه داييي. با كي به بازار برويم. لابد با دايي حسام يا مادر. شايدم منظورت ديغلام است. ميگويد: با هيچ كس.
ميگويم: منظورت با پدر است. يعني برويم سروقتش. با اين تنهايي كشنده و ديوانه كننده كه گريبانمان را گرفته ميگويد: هي. يك همچو چيزي. اگر مادر اجازه بدهد. شايد مجبور شديم با ديغلام برويم او مرغها را بهتر از همه ميشناسد. مرغ تخمي ميخواهيم.
ناهارمان كه تمام ميشود بيرون ميزنيم. داخل هال ميشويم. در مبل فرو ميريم. تلويزيون را روشن ميكنيم. وقت اذان است تمام كانالها قرائت قرآن دارند. فرشاد صداي تلويزيون را كم ميكند. مردد ميگويد: چطور است به خانه فكر كنيم. كه چگونه ساخته شده است. يا اينكه فكر كنيم در آينده ميخواهيم چكاره شويم. يا اينكه در چه خانهاي زندگي كنيم. قبول است.
ميگويم: باشد بهتر است درباره شغل آيندهمان فكر كنيم كه
ميخواهيم چكاره شويم.
ميگويد: اول كي شروع كند. ميگويم: تو شروع كن. ميگويد نه تو اول شروع كن.
ميگويم: اصلاً پر يا پوچ ميكنيم هر كه برد اول بگويد. ميگويك قبول است. مشتهايش را پشت سر قايم ميكند و ميگويد كدام يك. ميدانم كه دارد سرم كلاه ميگذارد. كه چيزي در دست ندارد. اما دست راست را ميگويم پر است. بيرون ميآورد خالي است. ميگويد: پس تو شروع بايد بكني. ميگويم باشد.
ميگويم: ميداني چيه. هر چه آدمي آرزو كند و از خدا بخواهد خداوند بهش ميدهد. بيا با هم دعا كنيم. وقتي بزرگ شديم. خداوند هر چه دلمان خواست بدهد. قبول است. ميگويم: من دلم ميخواهد خانهاي داشته باشم چند طبقه. جادار و بزرگ. با باغچهاي پر از درخت ميوه. استخري پر از آبي هم داشته باشد با چند كلفت و باغبان.
فرشاد ميگويد: اما من دوست دارم خانهاي نقلي و فسقلي داشته باشم. كه همه چيز درش پيدا و قابل دسترسي باشد.
ميخواهم وقتي بزرگ شدم. در بازار در كار خريد و فروش حالا هر چه ميخواهد باشد باشم. دلم ميخواهد براي خودم چند كشتي باري و نفتي داشته باشم و خودم هم ناخدايش باشم و به هر كجاي دنيا كه دلم خواست بروم و لنگه بيندازم و جنسهايم را بفروشم. هميشه در دريا باشم تمام شهرها و بنادر را به چشم ببينم و در آنجا پهلو بگيرم و استراحت كنم. با يك عالمه آدمهاي جديد و حرفهاي جديد و تازه. اينجوريا زندگي راحت و بهتر ميگذرد.
ميگويم: اين آرزويي كه ميكني برايم خيلي تحمل ناپذير است. من را بكشي حاضر نيستم ثانيهاي از خانوادهام دور باشم. طوري برنامهريزي ميكنم كه هميشه بالاي سر خانوادهام باشم. من دلم ميخواهد پولهايم را توي بانك بگذارم و سودش را هم دوباره توي بانك بگذارم و همين طور تا هزار سال هر بار سودشان را روي هم بگذارم تا يك عالمه شود كه خيالم از بابت پول در آوردن تخت شود. و نگراني از اين بابت نداشته باشم. اما يك لحظه مجبور نباشم خانوادهام را ترك كنم. حتي براي خريدن سبزي خوردني هم مجبور نباشم ازشان دور شوم. بعد هم تمام اطراف خانه را نردهكشي و آهنكشي و حصاركشي خواهم كرد. با قفل و زنجير به دربها و پنجرهها با روكش آهنين و قفلهاي الكترونيكي و چشمهاي الكترونيكي. با تلويزيون مدار بسته. كه تمام جوانب خانه را زير نظر داشته باشم خيالم از بابت دزد و سرقت و اين جور كارها راحت باشد. فرشاد ميگويد: اما من از اين كارها نخواهم كرد. پولم را توي بازار به جريان مياندازم. شايد در كنار پدر مغازهاي خريدم. و به فروش طلاجات و بلورجات مشغول شدم. بعد هم تمام دنيا را خواهم گشت. و سر پيري زن خواهم گرفت. و پايبند خانواده و خانه خواهم شد. تازه اگر مايل باشم وگرنه شايد سرپيري خودم را به يك مركز توانبخشي به خانه سالمندان معرفي كنم. كه مواظب و مراقب من باشند تا بميرم. اينطوري حال و روزم بهتر از پدربزرگ خواهد شد. كه هميشه خدا مفش سرازير است و زيپ شلوارش باز است. حوصله بچه و مچهها را ندارم اصلاً.
ميگويم: چه اشكال دارد كه بچهها يا نوههايم مرا نگهداري كنند. آسمان به زمين ميآيد يا دنيا به آخر ميرسد. همانطور كه مادرمان دارد از پدربزرگمان نگهداري ميكند. و زندگياش را پاي او ريخته است كه حتي شوهرش را فداي پدرش كرده است. معلوم است كه گريختن پدر از كارهاي او بوده است. اينرا همه ميدانند. حتي دايي مراد و زندايي.
تازه من قصد دارم بچهها و نوهها را خالكوبي كنم. به شكل همين خالكوبيهاي تنم. من براي آنان هزاران آرزو در سر دارم. يك عالمه بچه از آن خودم خواهد داشت. كه دور و برم را پر از بچه خواهم ديد. كه از سر و صدايشان كه از بازيشان به خواب ميروم يا بيداري شوم. و چرا كه نه. دنيا را از آن خودم خواهم كرد. اگر اين ترس و واهمه از همه چيز دست از سرم بردارد. من آرزو ميكنم كه خداوند به من قوت قلب ببخشد و قويام كند. همين و يك عالمه بچه صحيح و سالم به من ارزاني دارد. دوست دارم در خانهي خودم جايي را كه دوست دارم باشم و بميرم. نه همچون مادربزرگ كه آواره شد. يا حتي مادرمان كه در جايي كه دوست نميدارد زندگي ميكند و به اجبار هم. و بيمارياش هم همه همين است. كه عذاب ميكشد چون به دلخواهش نيست هيچ چيز به دلخواهش نيست. و اين براي آدمي كشنده است كه در جايي كه نميخواهد باشد قرارش بدهند.
تازه براي خانهام به چند سگ نگهبان نياز دارم. خانهام نبايد پر از سوراخ سنبله باشد. تا ترس و واهمه نداشته باشم از زوايا و سوراخ و سنبه هايش. ميفهمي. آشپزخانه بايد (باز) باشد. ديوارهاي بيروني اگر از شيشههاي يكطرفه مات باشند بهتر است. چون تمام چيزها را در بيرون زير نظر خواهم داشت. دوست دارم روي صندلي توي هال بنشينم و بارش باران را تماشا كنم و رهگزران را كه كز كرده در حال گريز از بارانند به چشم ببينم. ديوارهاي شيشهاي با حفاظهاي آهني و قفل و زنجير.
دوست ندارم خانهام در همكف باشد كه هر كس دلش خواست با يك جهش به آن دست يابد با دكراسيون تماماً چوبي. تمام تزئينات داخلي آن بايد از چوب گرانقيمت باشد.
مبلها همه چوبي و ميزها. آره اما بدون سوراخ و سنبله كه نگرانم كند كه كسي ميتواند از آنها وارد شود.
طبقه دوم يا سوم. يك ساختمان سه طبقه همش از آن خودم. طبقه همكف را براي سرايدار و باغبان و آشپزخانه نگه ميدارم. كه مواظب باغچه و پاركينگ باشند. چند طبقهاي كه زمينش مال خودم باشد كه بتوانم دورتادورش را باغچه كنم و دور تا دور باغچه را نيز با فنس بپوشانم با يك عالم چشم الكترونيكي كه حتي از عبور سوسك و جيرجيرك جلوگيري كند. با يك عالمه پشه كش برقي در تمام سالنها و اتاقهاي آن. يك دژ واقعي مدرن و امروزي و دست نيافتني. ميفهمي. با دزدگيرهاي الكترونيكي با سيستم گرم كننده و خنك كننده مركزي.
فرشاد ميخندد، چقدر تو ميترسي، آخرش اين ترس و واهمه باعث نابوديت ميشود. ترس برادر مرگ است. درست مثل مادر توهم دوست نداري كسي بالاي سرت باشد. كه تحمل نميكني. و اين همه را از تو ميرهاند.
پدربزرگ: فارغ از گزران زندگي جديدمان. در گرمايي كه تازه داشتيم حسش ميكرديم. و آنها تحمل كرده بودند. قبلاً ها. در آن سالهاي بيآبي و بيبرقي. كه آب را در حبانههاي گلي و پخته در سايههاي خنك ديوارهاي حياطهاي درندشت آن موقع نوادر ميگذاشتند تا خنك شود و قابل نوشيدن. كه كف حياط آجري و خشتي را با پشنگههاي آب آفتابه مسي آبپاشي ميكردند و با كف پوشي حصيري جايي در حياط پهن ميكردند. با خيار و ريحان و دوغ و ماست بهبهان، شربت خاكشير، و باز دوغ با پونه و دال عدس. كه پدر بزرگ در كاسهاي بزرگ چينياش ملچ ملچ كنان از آن سر ميكشيد و احسنت ميگفت به دست پخت ديغلام. كه ديگر داشت يواش يواش جزعي از خانه و خانواده ميشد و اين خود نويد يك زندگي مسالمت آميز و صلحآميز بدون دعوا و سر و صدا. داد و قالهاي هميشگي و بيدغدغه را ميداد. اگر مادر دست از سر زندايي مراد برميداشت. و به خود رهايش ميكرد.
و حال همه را نميگرفت. گو اينكه بنظر ميرسيد كه اسير و گرفتار فتنههاي گور و گم بندر نوادر شدهاند. تسليم بر اراده آهنين روزگار پير. سرفروآورده. كه مفهوم كمتري داشتند و بي حوصلهتر مينمود. شايد داشت بيماري ارثي عود ميكرد. تا نه شايد داشت رو به بهبودي ميرفت و اين خود سرخوشي توام با خوشبختي به زور بدست آمدهايي را به داخل خانه ميكشاند همراه با بوي هاني از قاليها و صندليها و مبلها و البسههاي تابستاني نوادر و با بو ديوارهاي گچي تازه خشكيده و تازه رنگ شده همراه با بوي باغچه تازه كاشته شده و خاك تازه آب خورده و سيراب پس از پايان آن همه سال بي آبيهاي ممتد و بوي گلها تازه كاشته شده و موردها و شمشادها. گل ياس، كه عجب رشد كرده بود، از طريق پنجرهها، هميشه بسته كه به اصرار همه چندساعتي گشوده ميشدند به مشام ميرسيد. و فرشاد هم ديگر دست از عادت گفتن يحيي يحيي برداشته بود و جرأت جيك زدن هم نداشت. بخصوص كه پدر كمتر و كمتر به خانه ميآمد و جايگاهش را به او نشان داده بود. كه فقط درس ميخواند.
در خيابان چند ماشين ديگر پارك شدهاند. به غير از ما گمانم دو خانواده ديگر هم ساكن شدهاند. در رديف بالاتر و آن دست خيابان. در چند خانه كارگران عمله و بناها مشغول بكارند. روبروي چند خانه تلي از سيمان و آجرو گچ و تلنباري از آت و آشغال و نخالههاي ساختماني خردههاي آخر و خاك ريزهها سيمان و گچ ديده ميشود. تا سر خيابان رفتيم و برگشتيم. البته با اجازه مامان. توي باغچههاي خشكيده و خانهها سرك كشيديم و برگشتيم. برگشتي ديگر باغبانمان باغچه را زير و رو كرده بود. كود داده و آبياري كرده بود. گل چسبناك كه بعد سالها آب به خودش ميديد به همين سادگيها از دست و پاهايش جدا نميشد. با زور و ضربه زدن به زمين سعي
ميكرد آنها را از خود وا كند. رديف كناره پيادهرو باغچه تقريباً آماده گلكاري شده بود. گل گل چمنهاي سبز در دل قهوهاي خاك كاشته شده و آبياري شده بود دايره وار چند بوته و درون آن يك بوته كاشته بود. گمانم گل ختمي بود كه برگهاي زنده سبز داشت. در ميان جوانههاي مورد و شمشاد.
وقتي برگشتيم كارگران يخچال و فريزر را بلند كرده و در آشپزخانه كار گذاشته بودند. نميدانم چه كسي گفته بود كه تا يكساعت بعد روشنشان نكنيم. تا دايي حسام برگردد. همزمان دايي حسام هم برگشت با ماشين لش كش رفته بود حالا دوباره سرچايش پارك كرد. وقتي پياده شد. نايلكسهاي پلاستيكي پر از قطعات گوشت مرغ و گوشت گوسفند را بدست داشت. با آنها به سختي راه ميرفت.
دستهايش از زور سنگيني انگار رو به زمين كش آورده بودند. همچون خود نايلكسها، كه نزديك بود پاره شوند.
رگهاي دستهاي دايي حسام از پوست و گوشت دستش زده بودند بيرون. تلوتلو خوردن از درب باغچه تا خود آشپزخانه يكراست رفت. خواستيم كمكش كنيم اما ديدم نميتوانيم و آنها خيلي سنگينند و از عهدهي ما برنميآيد. اما بدنبالش روان شديم. شايد بكمك ما نيز پيدا كند كه نكرد.
او نايلكسهاي گوشت را روي كابينت انداخت و دستهايش را مالاند. نفس زنان گفت: اين هم از بابت آذوقه يك ماهتان. گمانم فقط براي صبحانه يك چيزهايي كم داشته باشيم. حالا كه سرپا هستيم بهتر است تمام كمبودها را برايم ليست كني. تا تهيهشان كنم. وگرنه وقتي پشت ميز نشستم ديگر بلند نخواهم شد. چون ميخواهم يكريز بنويسم.
درثاني زن مراد دم پلههاي هال گفت كه چيزهايي ميخواهد. پس بهتر است برگردم بازار و خريد را تمام كنم.
مادر گفت: منم يك خرده پياز و سيبزميني و گوجه و يك خرده نمك و فلفل نميدانم ادويه.
براي امروز و فردا تا خودم راه بيفتم ميخواهم وقتي دايي حسام برگشت و با ماشين لش كشش به بازار رفت.
مادر گفت: بگذار فراد صبح شود بگذار خستگيهايم در برود. آنوقت ميبيند كه چكار خواهم كرد. كه از شير مرغ تا جان آدميزاد را توي خانه خواهم آورد. خواهي ديد خودم يك پا مردم و احتياجي به كسي ندارد. من كه مثل بعضيها مُفتخور نيستم كه وابسته به اين و آن باشم. اينرا يواشتر گفت: چون نميخواست هنوز هيچي نشده شروع كرده باشد و دعواها را پاي او بنويسند. گو اينكه هنوز جا نيفتاده بود. خانه برايش تازگي داشت. هنوز گيج راه و گيج ديدن تازههاي خانهي تازهساز بود هنوز وقت بود تا خودش را با آن وفق دهد.
وقتي دايي حسام برگشت. شب شده بود. چند نايلكس كوچك دستش بود. مشتي از آنها را دم پلهها گذاشت و زن دايي را صدا كرد و مابقي را توي آشپزخانه تحويل مادر داد و دايي حسام گفت: فرناز دايي جان، ميتواني بيايي بالا. گفتم به چشم دايي جان. چيزي شده دايي گفت: همين طوري دايي. ميشه بياي بالا. مادر نبود كه ازش اجازه بگيرم از پلهها رفتم بالا. ........ پلهها. توي پاگرد بالا دايي گفت: ميشه برايم يك كاري بكني. گفتم مثلاً چي دايي؟ گفت: ميتواني برايم عكس چند تا جانور و حشره را تهيه كني. گفتم: براي چه ميخواهي دايي گفت: براي روي جلد كتابهايم ميخواهم. گفتم مثلاً چي باشند گفت تو پيدا كن كارت نباشد خودم انتخاب ميكنم.
گفتم: آخر بايد بدانم.
گفت: يك چيزهايي مثل گرگ، خرگوش، جيرجيرك، سوسك، شير، مارمولك، قوباغه، كرم خاكي و هرچه دم دستت آمد برايم جدا كند. لازم هم ميشه پدربزرگ توي مبل فرو رفته گفت: چطور است يك عكس دسته جمعي ازشون بگيري حيف كه در نوادر باغ وحش نداريم. اگر داشته بوديم ميتوانستيم عكس دستهجمعي شون را بگيريم و تو روي جلد كتابهايت چاپشان كني. حالا كه نيست چطور است از در و همسايه ها هاها.
مادر هنوز نيامده، لباس در نياورده، شروع به غرغر كرد. پدربزرگ هم جوابش را آناً داد.
چته تو فروغ. چي به جانت ميشود. بزار زندگيمان را بكنيم. داريم زندگيمان را ميكنيم مگر كم و كسري داري تو. يا حتي احساس ميكني كه يك چيزهايي كم است. كه چيزي يا كسي بايد باشد كه نيست كه كم است. كه گم و گور شده هان.
مادر گفت: به حق چيزهاي نشنيده و نديده. روح خانه، چهره دروني خانه، چه حرفها آدم شاخ درميآورد. مگر خانه چهره دارد. مگر آدم است مگر جاندار است. اين حرفها كه مراد ميزنه گمانم از موج انفجار باشد موجي شده كه اين حرفها رو رديف ميكند. چطور ممكنه كه او فقط او توانسته باشد چهرهاش را حالا زشت يا زيبا ببيند.
گفتم: نه نگو من ميترسم. گفت: خب آخر خودت خواستي بگويم. گفتم خب اول خواستم اما حالا ديگر نميخواهم از اونا حرف بزني. گفتم: از اونا كه آن روز داييها حرف زدن. كيا بودن كه داشتند حرف ميزدند. هان. كه ميگفتند هر خانهاي چي دارد. يادت رفته تو فرشاد. من كه يادم رفته.
گفت: هان بازكه دوست داري ازشان حرف بزنم. روح منظورته. آره آنها قبول دارند كه هر خانهاي يك روح دارد كه داراي شكل و قد و اندازه ديگه اينكه مثل جن ميخواهي از جن برايت گفتم: نه نه تمامش كن. من زهره ترك ميشوم آخر.
گفت: از سوسك كه نميشود حرف زد از اينها هم نميشود گفت: پس از چيها حرف بزنم. اصلاً تسخير خانه بي تسخير خانه. تازه من كه اينها رو باور ندارم. مگر تو داري كه ازشان ميترسي.
گفتم: داشته باشم يا نداشته باشم. من ازشون ميترسم. تو هم حق نداري ازشون از اين لحظه به بعد حرف بزني وگرنه مامان راصدا
ميزنم. باشد ديگر تمام شد. باشد تمام شد. اصلاً چطور است بروي از مامان اجازه بگيري شايد همين دور و برها توانستيم دوري بزنيم و زود برگرديم. گفتم: قبول است. اما بدان كه اجازه نميدهد. رفتم توي آشپزخانه پشت ميز غذاخوري نشسته بودند و حرف ميزدند. گفت گويشان درباره خانواده ديغلام اينا بود. آشناي يكي از بناهايي بود كه خانه را بازسازي و ساخته بودند. بچهاش كشده بود. شوهر اولش مرده و دومي يا سومي. درست نميدانم ولش كرده بود و رفته بود. بابا و ننهاش را كه هيچ بياد نداشت. يتيم توي خانه اين و آن بزرگ شده بود. نزد فك و فاميلهاي نداشتهاش. كه حال آنها را هم بياد ندارد. مادر اشكش درآمده و گوش ميدهد. و من هم. اشكم را پاك ميكنم. بيچاره ديغلام. گفت: همين طوري بهم ميگويند ديغلام. در حقيقت اسم شوهر اولش است. او چيزي به ارث برايش نگذاشته است. از دار دنيا همين يكدست لباس چيت گلدار كثيف را دارد. پس براي ديدن لباسها ميبايست ميآمديم توي اتاقم. و از توي چمدانهاي توي كمد چيده. لباسهايي كه به دردش ميخورند پيدا كنيم و آنرا بدست خياط مامان بسپريم تا برايش بدوزد يا اندازه كند. مادر
ميگويد: سرفرصت از بازار برايش چند دست لباس و چند متر پارچهي مناسب تهيه خواهم كرد. بعد ميگويد: چند روز كه بگذرد آبي به زير پوستش ميدود و سر و وضعش عوض خواهد شد. بهتر از حالا ميشوي. بعد داخل اتاقم شديم. فرشاد با ديدن ما گفت: هان پس چي شد. گفتيش ميگويم: چي چي رو چي شد. ميگويد: هنوز هيچي نشده فراموشش كردي. مگر نه اينكه قرار بود از مامان اجازه بگيري كه ميگويم: هان من؟ ميگويم: ولش كن. داريم براي
ديغلام لباس تهيه ميكنيم. تو هم بهتر است كمك كني. ميگويد: به من چه. كار كار آنهاست و از اتاق بيرون ميرود و توي هال با تلويزيون ور ميرود. بعد تلفن زنگ ميزند. اولش ترسيدم. با خودم گفتم: كه چه كسي ميتواند باشد. آنهم حالا كه هيچكس توي خانه نيست. به غير از پدربزرگ و من تك و تنها اين پايين ماندهايم. اگر جيغ بزنم اون بالا زندايي و داييمراد صدايم را نميشنوند. تازه دايي مراد و زنش چكار ميتوانند بكنند. چه از دستشان برميآيد. از پدربزرگ كه هيچ بر نميآيد. نكند يك وقت دزد باشد كه بخواهد بداند كي خانه است كي خانه نيست با خود گفتم: ما كه كسي را نداريم. چه كسي ميتواند باشد كه از آن طرف يعني كي است كه دارد زنگ ميزند و گوشي را قطع نميكند. دزد است كه حتماً با اين خانه تماس برقرار كند.